پ.ن :من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
مرگ من روزی فرا خواهد رسید.
روزی از این تلخ و شیرین روزها.....
پ.ن : خیلی خوبه که آدم شب تولدش از مرگ حرف بزنه.
پ.ن: ف- ز وقتی این پستو میخونی نگی وای خدا اینا منو کشتن.![]()
دلم گرفت . حس عجیبی دارم دوست داشتم الان تو (ش-ک ) پیشم بودی و با هم بلند بلند شاملو میخوندیم انقدر بلند که به گوش شاملو هم میرسید و اون هم با ما بغض میکرد.
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتولدم خلاص،تولدم رها،تولدم همه تو ،تولدم یک عالمه خاطره،تولدم شعر،تولدم زایش تنهای،تولدم دوستان خوب و صمیمی و تولدم مبارک.
نگاه خسته و غمگینش دنیارو از اینکه هست برام تلختر میکنه. من روزهای سختمو باهاش تقسیم کردم و اون مثل یه دوست واقعی کنارم بوده مثل یه رفیق اصیل.دلم میخواهد دوباره شاد باشه،درست مثل وقتی که تو پارک لاله برف بازی میکردیم و یا فالوده انار میخوردیم و یا...
پ.ن:دلواپس شادمانی توام به همان اندازه که تو دلواپس شادمانی من.
من ناتمام مانده ام از تو
این روزها بارها این شعرو زمزمه میکنم انگار هنوز تو یه جریان تمام شده بد جور نا تمام موندم.
پ.ن:کاش هیچوقت شروع نمیشدی . من دیگه از هرچی شروع هست بی زارم.
سلام،خوبید
سلام،خوبی
سلام ،خوبی عزیزم
سلام،خوبی عزیزم ،گلم
و....
مهم نیست که خوب نیستی و مهم نیست که عزیز کی باشی اصلا گل هر کی میخوای باش
فقط خواستم بگم خداحافظ....
پ.ن:این سلسله مراتب دوستی بود خیلی جدی نگیرید. تو زندگی سگی بهتر از این نمیشه.
پ.ن:مطلبتو خوندم الان بد جور اعصابم داغونه . بد جور
پ.ن:اینجور نیست که هر غریبه ای به دل بشینه تو فرق می کردی.
خیلی خوشحالم که دوست عکاسم موفق شده یکی از عکساشو تو یه نمایشگاه معتبر به نمایش بزاره . اهای دنیا من خیلی خوشحالم خیلی.

شعرهای فروغ مثل فریاد می مونه ؛مثل یه درد بزرگ که انگار میخواهد از تو قلب بزنه بیرون؛این شعر قهر بدجور منو یاد یه درد انداخت دردی که فروغ فریادش کرده
دگر به سوی من چه میکنی؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فربیها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم
تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنکه گریه میکند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشتها
دل تو مال من تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او

