تبليغاتX
سرزمین

سرزمین

جایی برای صدبار مردن و زنده شدن
اخرین برگ
از این اتفاق می ترسیدم که تو نمایشگاه عکس  بگذاری  من نباشم بشنوم ، من نباشم ببوسمت ،من نباشم بغلت کنم و از خوشحالی هزاران بار بگم ععععععععععععععععععععالیه ، من نباشم. وای من نبودم. میدونی یعنی چی ،یعنی آخر جا موندن ،آخر تنهای ،آخر درد.

پ.ن :من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

+نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت1:21توسط اوا |
صندلی
بعضی از آدمها که تعدادشون خیلی هم زیاده  حتی اگر موقعیتی را به کثیف ترین قیمت به دست آورده باشند احساس غرور می کنند. اونها همیشه از اینکه یه روزی یه نفر خداحافظی کنه و بره خیلی خوشحال میشن و سریع با احساس مدیرت یه جوری کسی را که همکار و دوستشون بوده نگاه میکنن که انگار زیادی بوده.
+نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت0:32توسط اوا |
ترکیدن
گاهی یه جمع دوستی که مثل یه پرتقال خوشگل به هم چسبیده و دل همه رو آب میکنه میره زیر تریلی و بعد بببببببببببببببببببوم  . آن وقت رغبت نمیکنی نگاش کنی حالتو به هم میزنه تو روزنامه ...این اتفاق افتاد...

+نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت0:29توسط اوا |
تولدم مبارک
متولد میشویم.....

مرگ من روزی فرا خواهد رسید.

روزی از این تلخ و شیرین روزها.....

پ.ن : خیلی خوبه که آدم شب تولدش از مرگ حرف بزنه.

پ.ن: ف- ز  وقتی این پستو میخونی نگی وای خدا اینا منو کشتن.

دلم گرفت . حس عجیبی دارم دوست داشتم الان تو (ش-ک ) پیشم بودی و با هم بلند بلند شاملو میخوندیم انقدر بلند که به گوش شاملو هم میرسید و اون هم با ما بغض میکرد.

تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتولدم خلاص،تولدم رها،تولدم همه تو ،تولدم یک عالمه خاطره،تولدم شعر،تولدم زایش تنهای،تولدم دوستان خوب و صمیمی و تولدم مبارک.

 

+نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت2:24توسط اوا |
کمی بخند حتی به اجبار
دلواپس شادمانی توام.

نگاه خسته و غمگینش دنیارو از اینکه هست برام تلختر میکنه. من روزهای سختمو باهاش تقسیم کردم و اون مثل یه دوست واقعی کنارم بوده مثل یه رفیق اصیل.دلم میخواهد دوباره شاد باشه،درست مثل وقتی که تو پارک لاله برف بازی میکردیم و یا فالوده انار میخوردیم و یا...

پ.ن:دلواپس شادمانی توام به همان اندازه که تو دلواپس شادمانی من.

+نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت1:32توسط اوا |
ناتمام
خیلی بده که آدم مدتها تو یه بیت شعر گیر کنه و نتونه ازش رد بشه.

من ناتمام مانده ام از تو  

این روزها بارها این شعرو زمزمه میکنم انگار هنوز تو یه جریان تمام شده بد جور نا تمام موندم.

پ.ن:کاش هیچوقت شروع نمیشدی . من دیگه از هرچی شروع هست بی زارم.

+نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت17:59توسط اوا |
سلسله مراتب
سلام

سلام،خوبید

سلام،خوبی

سلام ،خوبی عزیزم

سلام،خوبی عزیزم ،گلم

و....

 مهم نیست که خوب نیستی و مهم نیست که عزیز کی باشی اصلا گل هر کی میخوای باش

فقط خواستم بگم خداحافظ....

پ.ن:این سلسله مراتب دوستی بود خیلی جدی نگیرید. تو زندگی سگی بهتر از این نمیشه.

پ.ن:مطلبتو خوندم الان بد جور اعصابم داغونه . بد جور 

 

+نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت0:16توسط اوا |
فرق
بله ،یه غریبه بین ما پیدا شده که حال مونو گرفته.

پ.ن:اینجور نیست که هر غریبه ای به دل بشینه تو فرق می کردی.

+نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت16:41توسط اوا |
لبخند عکس
هر بار که شاتل دوربینش میره پایین یه لبخند قشنگ رو لبهاش نقش میبنده. از همه چیز عکس میگیره حتی از سوژه های که خیلی ها نمی بینند و از کنارش راحت رد میشن. از ما هم که دوستاش هستیم یه عالمه عکس گرفته هروقت دوربینشو در میاره جلوی لنزش سوژه های سمجی میشیم که کلی عکسهای مختلف میخواهیم و آن همش با مهربونی لحظات ما رو ثبت میکنه.

خیلی خوشحالم  که دوست عکاسم موفق شده یکی از عکساشو تو یه نمایشگاه معتبر به نمایش بزاره . اهای دنیا من خیلی خوشحالم خیلی.

+نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت15:53توسط اوا |
قهر

شعرهای فروغ مثل فریاد می مونه ؛مثل یه درد بزرگ که انگار میخواهد از تو قلب بزنه بیرون؛این شعر قهر بدجور منو یاد یه درد انداخت دردی که فروغ فریادش کرده

دگر به سوی من چه میکنی؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فربیها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
 تو فال خود به نام دیگری زدی
برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم
تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنکه گریه میکند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشتها
دل تو مال من تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او
 

+نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت2:4توسط اوا |